:: 10 حكايت آموزنده ::(2)

بنده حقّ مرد آزاد است و بس
علّامه محمّد اقبال، شاعر و حكيم بزرگ پاكستاني از معدود فيلسوفاني بود كه پيام اسلام را كه پيام رهايي انسان بود درك كرد و تلاش كرد كه اين پيام را به گوش جهانيان برساند. دكتر سيّد مهدي غروي در مقاله‌اي تحت عنوان «اقبال و مفهوم آزادي در اسلام» دربارة اين شاعر انديشمند و بزرگ معاصر مي‌نويسد:
«اقبال آزادي و آزادگي را وظيفه‌ي ديني و مذهبي مي‌پندارد و به همان نسبت كه از استبداد كه خانة آزادي را خراب مي‌كند نفرت و وحشت دارد از آن گروه كه استبداد را تحمّل مي‌كنند نيز رويگردان است، و اين از خصوصيّات اقبال است كه از گوشه‌نشيني و اعتزال و صبر و بردباري در برابر زورگويان تنفّر دارد. وي آزادي را وسيلة تزكية نفس مي‌داند و با علوّ طبع هرگونه شغل و مقامي را كه باعث قيد و بند او و مانع آزادي باشد ردّ مي‌كند. علّامه اقبال در سال 1910 از رياست بخش فلسفة دانشكدة دولتي لاهور كناره‌گيري كرد. علي بخش، كه از نزديكان اقبال بود، در اين مورد مي‌نويسد:
«من پرسيدم: آقا! چرا از شغل خود كناره گرفته‌ايد؟ گفت: علي بخش! در خدمت انگليس دشواريهاي زيادي است و از جملة آنها يكي اين است كه من سخني چند در دل دارم و مي‌خواهم آن را به مردم ابلاغ نمايم، امّا با در خدمت دولت انگليس بودن نمي‌توانم آشكارا بگويم. حالا من كاملاً آزاد هستم تا هرچه مي‌خواهم بكنم. ممكن است خاري كه از مدّتي قبل در دل من خليده است اكنون درآيد.»
اقبال ميان آزادي و خداشناسي مرزي نمي‌بيند و معتقد است كه هر خداشناس، آزاد نيز هست و در صورتيكه در يك اجتماع همه يا دست كم اكثريّتْ خداشناس باشند آن اجتماع يك اجتماع آزاد خواهد بود:
بندة حقّ بي‌نياز از هر مقام
ني غلام او را نه كس او را غلام
بنده حقّ مرد آزاد است و بس
ملك و آيينش خداداد است و بس»

 شكايت دهقان به امير

«در مسافرت [اميركبير] به اصفهان، در يكي از منازل (محلّ توقّف) استري متعلّق به يكي از ملتزمين ركاب كه سه هزار ريال هم ارزش داشته، در نتيجة غفلت صاحبش به مزرعة دهقاني مي‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد مي‌آورد. دهقان جمعي از كشاورزان را به شهادت مي‌گيرد و براي شكايت در مقابل چادر امير مي‌آيد و آنجا مي‌ايستد.
اميركبير پس از بيرون آمدن از چادر او را به حضور طلبيده و علّت ايستادن او را مي‌پرسد. مرد دهقان چگونگي امر را براي او بيان مي‌كند. امير مي‌گويد: قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پيدا شود. آن وقت حكم مي‌كنيم كه زيان تو را با مخارجي كه براي حيوان مي‌كني به تو بدهد. از اين گذشته او را بايد تنبيه كنم تا ديگران از اين پس مواظب باشند كه استرشان زياني به دهقانان وارد نياورد.
دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پيدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امير پيدا نشد. در موقع حركت اردو مجدّداً مرد زارع به نزد امير آمد. امير گفت: برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد بايد تو را راضي نمايد و اگر هم فروختي بايد از خريدار بخرد. فقط كاري بكن كه معلوم باشد استر در كجاست.»

عدل و انصاف
«كريم خان زند پس از رسيدن به قدرت از پذيرفتن عنوان شاه خودداري كرد و خود را وكيل‌الرّعايا يعني نمايندة مردم ناميد. او لباسهاي گرانقيمت نمي‌پوشيد و جواهر به كار نمي‌برد و عقيده داشت كه پوشيدن لباسهاي جواهرنشان حاكم را حريص و پولدوست مي‌كند و موجب مي‌شود كه دست خود را به ظلم و جنايت بيالايد و به زور از مردم مالياتهاي بسيار بگيرد.
يكي از مورّخان مي‌نويسد: تاجري هندي در شيراز مرد و ثروتي در حدود صد هزار تومان از خود بر جاي گذاشت بي‌آنكه وارثي داشته باشد. بزرگان دولت بدو گفتند كه اين تاجر در ايران وارثي ندارد و طبق روش سلاطين مي‌بايد اموالش را به ضبط «خزانة آبادشاهي» دهند. كريم خان كه چنين عملي را شايستة مقام حكومت نمي‌دانست و حتّي آن را توهين آميز هم تلقّي مي‌كرد، خشمگين شد و فرياد برآورد: اموالش را نگه داريد و تحقيق كنيد و به وارثش بسپاريد.»

هوش نظاميان رضاخان
رضا شاه مي‌كوشيد نيروهاي نظامي ايران از جهان و حوادثي كه در آن مي‌گذشت بي‌اطّلاع باشند. او سعي داشت به مردم بقبولاند كه تمام جهانيان تنها به او مي‌انديشند و مطيع اوامر او هستند. دكتر محمّد سجّادي كه خود از نزديكان رضاشاه بود در خاطرات خود راجع به وقايع شهريور 1320 به حادثه‌اي اشاره مي‌كند كه خواندني و عبرت‌آموز است:
«ساعت 7 صبح روز دوشنبه سوّم شهريور تلفن منزلم پياپي زنگ مي‌زد. وقتي گوشي را برداشتم از آن طرف سيم، تلفن‌چي كاخ سعدآباد با عجله از من درخواست مي‌كرد فوراً به سعدآباد آمده، اعليحضرت رضا شاه را ملاقات نمايم. من كه تازه از سفر آذربايجان به تهران بازگشته و روز قبل براي عرض گزارش مسافرت به حضور شاه باريافته بودم، از اين احضار بدون مقدّمه تعجّب كردم، آن هم طبق توضيح تلفن‌چي كاخ، تمام وزرا احضار شده بودند و قرار بود جلسة هيأت دولت در حضور اعليحضرت تشكيل شود.
بدون درنگ سوار اتومبيل شده، راه سعدآباد را در پيش گرفتم. قبل از اينكه به سعدآباد برسم يكي دو تن از وزراي كابينه وارد باغ شده بودند. جلوي پلّكان كاخ سفيد بودند كه آقاي منصورالملك نخست‌وزير را با قيافة بهت‌زده مشاهده كردم. آقاي منصور با سرعت به طرف من آمده، گفتند: وارد شدند.
پرسيدم: چه كساني وارد شدند؟
جواب دادند: هر دو دسته آمدند و از دو طرف وارد شدند.
در اين وقت بود كه فهميدم نيروهاي شوروي و انگليس وارد ايران شده، بي‌طرفي كشور ما را نقض نمودند. من روز 20 مرداد ماه براي سركشي راههاي شوسه و آهن به طرف آذربايجان غربي رفته بودم و با فرمانده ژاندارمري رضاييه ملاقاتي دست داد و نامبرده به من گفت: علاوه بر اينكه خود من شاهد بودم، پاسگاه‌هاي مرزي ما چند روز است گزارش مي‌دهند كه هواپيماهاي ناشناس از ارتفاع نزديك در آسمان ايران پديدار شده، پس از چند گشت از راهي كه آمده‌اند برمي‌گردند. فرمانده ژاندارمري سپس افزود: من از فرماندهان پاسگاه‌ها كه اغلب معين نايب و گروهبانهاي قديمي امنيه مي‌باشند سؤال نمودم آيا هيچ فهميديد اين هواپيماها از كدام سمت داخل خاك ايران مي‌شوند؟ اغلب در جواب مي‌گويند: [هواپيماها] از پشت عكس اعليحضرت وارد شده، پس از تماشاي عكس اعليحضرت كه در اتاق پاسگاه نصب از همان راهي كه آمده بودند خارج مي‌شوند.»

مذاكرات مهم دربارة قورمه‌سبزي و فسنجان
تاريخ معاصر ايران نشان داده است كه عامل اصلي عقب‌ماندگي ايران در دو قرن 19 و 20 بي‌سوادي، بي‌خبري و نفع‌پرستي رجال و دولتمرداني بوده است كه بر مقامها و پستهاي بزرگ و حسّاس دست يافته بودند و بي‌خبر از آنچه در جهان مي‌گذشت در انديشه‌هاي حقير خويش به سر مي‌بردند و در عين حال با سرنوشت يك ملّت بازي مي‌كردند.
در آغاز قرن بيستم بحرانهاي بزرگ سياسي جهان را فرا گرفته بود. در چنين زماني وزارت امور خارجه جلسه مهمّي به نام «مجلس مشاورة عالي» از افراد باتجربة امور خارجي تشكيل داد. اين رجال باتجربه!! البتّه به مسائل ديگري غير از سرنوشت ايران در عرصة سياست جهاني مي‌انديشيدند. دكتر احمد متين دفتري در خاطرات خود در اين‌باره مي‌نويسد:
«عدّه‌اي از صاحب‌منصبان معمّر وزارت امور خارجه كه به اصطلاح امروز منتظر خدمت يا بازنشسته بودند هفته‌اي يك روز در وزارت خارجه تحت عنوان «مجلس مشاورة عالي» اجتماع مي‌كردند. برخي از اين رجال عبارت بودند از: مؤتمن الدّوله پسر ميرزا سعيد خان وزير دول خارجه، حاج صدرالسّلطنه پسر ميرزا آقاخان صدراعظم نوري كه به «حاج واشنگتن» شهرت داشت، مرحوم ممتحن‌الدّوله پدر مرحوم سرلشكر حصن‌الدّولة شقاقي، مرحوم مشاورالدّوله پدر آقايان رفعت‌جاه كه از دوستان من هستند، مرحوم مهندس‌باشي كه معروف بود در زمان ناصرالدّين شاه در توسعة معابر دخيل بوده و معروف به «خيابان گشادكن» شده بود، مرحوم مشاورالملك كاشف ستارة محمودي كه سالها در اروپا به تحيل علم نجوم پرداخته بود و در مراجعت او را ابتدا در تلگرافخانه و بعد در وزارت امور خارجه مشغول كار كرده بودند. مجلس اين آقايان چند ساعت طول مي‌كشيد و ما مبتديان خدمت خيال مي‌كرديم اين رجال استخواندار دولت معضلات سياسي مملكت را بررسي مي‌كردند. يك روز اتّفاقاً از نزديك اتاق آنها عبور مي‌كردم. آنها بلند صحبت مي‌كردند. كنجكاو شدم و شنيدم صحبت از قورمه‌سبزي و فسنجان بود و اينكه كداميك لذيذتر است و ترتيب خوب پختن هر كدام از چه قرار است.»

:: 10 حكايت آموزنده ::(1)

جامعه مردگان
«يكي از دوستان ما كه مرد نكته‌سنجي است، يك تعبير بسيار لطيف داشت. اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودي، مي‌گفت: من يك درسي از قديم آموخته‌ام و جامعه را روي منطق ماشين دودي مي‌شناسم. وقتي بچّه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آنوقتها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران ـ شاه عبدالعظيم بود. من مي‌ديدم قطار وقتي كه در ايستگاه ايستاده بچّه‌ها دورش جمع مي‌شوند و آن را تماشا مي‌كنند و به زبان حال مي‌گويند ببين چه موجود عجيبي است. معلوم بود كه يك احترام و عظمتي براي آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود با يك نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه مي‌كردند تا كم‌كم ساعت حركت قطار مي‌شد و قطار راه مي‌افتاد. همين كه راه مي‌افتاد، بچّه‌ها مي‌دويدند سنگ برمي‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي‌دادند. من تعجّب مي‌كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي‌زنند، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجابْ بيشتر در وقتي است كه حركت مي‌كند. اين معمّا برايم بود تا وقتي بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم اين قانون كلّي زندگي ما ايرانيان است كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است مورد احترام است، تا ساكت است مورد تعظيم احترام است؛ امّا همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسي كمكش نمي‌كند بلكه سنگ است كه به طرف او پرتاب مي‌شود. و اين نشانة يك جامعة مرده است. ولي يك جامعة زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلّم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرترند نه بي‌خبرتر. پس اينها علائم حيات و موت است.»

ببين در بيرون مجلس چه خبر است!
«فرّخي، شاعر ستيزه‌جوي عصر رضا شاه در سال 1307 شمسي، از طرف مردم يزد به نمايندگي مجلس انتخاب شد. وي در آنجا به نمايندگان مخالف دولت پيوست و به اصطلاح عضو گروه اقليّت مجلس شد. در آن موقع رضا شاه مشغول تحكيم سلطنت خود بود و مخالفت با دولت به معناي مخالفت با شاه نيز بود. نمايندگان گروه اكثريّت كه همگي با تقلّب و تزوير و تهديد و ارعاب به مجلس راه يافته بودند، سعي داشتند فرّخي را به نحوي رنج دهند تا او خود داوطلبانه مجلس را ترك گويد. آنها آشكارا به فرّخي دشنام مي‌دادند و او را با كلماتي چون «دشمن وطن» و «ضدّ اصلاحات» صدا مي‌كردند؛ امّا فرّخي به شيوة آزادمردان اهانتها را تحمّل مي‌كرد و حاضر نبود سنگر مجلس را ترك گويد.
يك روز عدّه‌اي از نمايندگان اكثريّت تصميم گرفتند او را كتك بزنند. آنها ابتدا براي آنكه او را به خشم آورند به وي دشنام دادند؛ امّا فرّخي كه به نقشة آنها پي برده بود در جواب آنها سخني نگفت. ولي اكثريّتيها دست‌بردار نبودند. آنان با جسارت جلو رفتند و شروع به كتك زدن او كردند. فرّخي سعي كرد تا حدّي كه مي‌تواند از ضربات آنها خود را در امان نگه دارد؛ امّا آنها بي‌رحمانه او را كتك زدند بطوريكه خون از دهان و بيني او سرازير شد.
پس از پايان ماجرا فرّخي با دهان خون‌آلود رو به بقيّة نمايندگان كرد و گفت: وقتي در پايتخت يك مملكت، آن هم در مجلس، نماينده‌اي را اين طور كتك مي‌زنند ببينيد در بيرون مجلس چه خبر است و چه به روزگار مردم مي‌آورند!»

بي‌سوادي مأموران سانسور
«در كتاب «تاريخ انقراض خلافت عثماني» خوانده‌ام كه دستگاه پليس در زمان سلطنت عبدالحميد خان دوّم به قدري شديد‌العمل بود كه از فرط خوش‌خدمتي كارهاي عجيب مي‌كردند. از جمله حكايت يك جوان محصّل ارمني را كه حقيقتاً واقع شده بود ذكر مي‌كند. اين جوان در موقع ورود به استانبول محلّ تحقيق و تفتيش مأمورين پليس قرار گرفت. يكي از كارشناسان، كتابهاي درسي او را بازجويي مي‌كرد. اتّفاقاً يك كتاب شيمي به دست او رسيد. چون آن را باز كرد، در سر صفحه‌اي اين فرمول شيميايي معروف آب به چشم او آمد كه عبارت است از «H2O» (يعني دو جزء هيدروژن و يك جزء اكسيژن). اين فرمول جلب نظر آقاي كارشناس را كرد و از فرط سوءظن آن را رمز و علامت سوءقصد نسبت به جان سلطان دانست. زيرا «H2» را حميد دوّم و «O» يا صفر را علامت نابودي تصوّر كرد و دربارة جوان بيچاره بدگمان شده، او را متّهم به سوءقصد كرده، به حبس انداختند.»

حكومت ديوانه‌ها
«آقاي «ح.ن.» (حسنعلي نصرالملك) كه از وزراي معروف و از آزاديخواهان ايران است مي‌گويد: در سالي كه لرد كرزن وارد خليج فارس شد و از طرف دولت، علاءالدّوله به بوشهر براي ملاقات و پذيرايي معزّي‌اليه مي‌رفت، من به عنوان منشي و مترجم با او همراه بودم. در مراجعت از اين سفر، در فارس جلوي يك دهكده به استقبال علاءالدّوله بيرون آمده بودند. در آن ميان ضعيفه‌اي كه كودكي در آغوش گرفته، چادري بر سر داشت، پيش آمد و عريضه‌اي به علاءالدّوله داد. علاءالدّوله به مكتوب نگاه كرد. بي‌درنگ اسبي را كه سوار بود بر ضعيفه راند و آن بدبخت را با كودكش در زير دست و پاي اسب گرفت و خرد كرد. ما همه مات و مبهوت شديم!
در منزل بعد از ايشان پرسيدم كه علّت اين كار چه بود؟ مشارٌاليه گفت: عريضه‌اي داده بود كه يكي از مأمورين دولت شوهر و پسرش را كشته و مالشان را برده است. من او را تنبيه كردم تا ديگر كسي جرأت نكند از مأمور دولت شكوه كند!
اين گوينده مردي است كه دروغ در عمرش نگفته است و جمعي از اساتيد و رجال محترم اين داستان را شنيده‌ايد. ملاحظه كنيد كه در عصر قاجاريّه اين مردم دچار اين قبيل رجال بوده‌اند و در عصر پهلوي كه عصر اصلاح ناميده مي‌شد نيز مردم گرفتار فرزندان آن رجال بوده‌اند. با رياست و حكومت اين قبيل قصّابها و ديوانه‌ها و بلكه درندگان، مي‌خواهيد عدالت، اخلاق و ترقّي در جامعه پيدا شود؟»

قربان! خلاف به عرض رسانده‌اند
محمّدعلي شاه براي خفه كردن صداي آزادي‌خواهان عناصر فاسد و دشمنان آزادي و مشروطه را احترام فراوان مي‌كرد و به آنها مقام بسيار مي‌بخشيد. يكي از اين مقام‌پرستان مفاخرالملك بود كه از نعمت سواد بي‌بهره امّا مردي سخت پولدوست و بي‌رحم بود و لذا از طرف شاه به حكومت تهران رسيد.
مفاخرالملك از طرف شاه مأموريّت يافت كه تمام تجّار و كسبه را مجبور نمايد عريضه به حضور بنويسند و از مشروطه اظهار تنفّر كنند. مفاخرالملك به دستياري ملك‌التّجار تهران مجالسي تشكيل داد و در آنها از كسبه خواستند كه در ضمن نوشتن عريضه‌اي به «خاكپاي همايوني»، از وي بخواهند كه به «غائلة مشروطيّت» پايان دهد. كسبة دلير و تجّاري كه به مشروطيّت علاقه داشتند از امضاي آن طومار خودداري كردند، امّا گروهي از ترس آن را امضاء كردند. چند روز بعد مفاخرالملك هشتصد نفر از تجّار و كسبه را دعوت كرد كه براي شرفيابي به حضور شاه آماده شوند. وي تلاش فراوان كرد كه عدّة شركت‌كنندگان زياد باشد، امّا با وجود همة كوشش وي، عدّة شركت‌كنندگان از نود نفر تجاوز نكرد.
ملك‌التجار عريضه‌اي را كه قبلاً تهيّه كرده بود، قرائت كرد. مضمون اين عريضه چيزي جز تملّق و چاپلوسي نبود كه در پايان آن «از خاكپاي جواهرآساي قبلة عالميان» استدعا شده بود كه براي هميشه از برقراري مشروطه و افتتاح مجلس شوراي ملّي صرف‌نظر نمايند.
محمّدعلي شاه مي‌خواست شروع به صحبت كند كه ناگهان از ميان كسبه فريادي به گوش رسيد كه گفت: آنچه حضور مبارك عرض كردند فقط نظر شخصي ملك‌التّجار بود. ملّت ايران مشروطه‌خواه است و اگر كسي به غير از اين حضور مبارك عرض كند، خلاف عرض كرده است.
اين صداي حق‌طلبانه، فرياد ميرزا ابوالقاسم اصفهاني بود كه صداي آزاديخواهان ايران را بدون خوف و وحشت در دربار ايران منعكس نمود. فرياد او محمّدعلي شاه را سخت وحشت‌زده ساخت. رنگ از رويش پريد و مجلس در يك سكوت مرگ‌آسا فرورفت. شاه پس از يك دقيقه سكوت به خود آمد و براي آنكه گفتة ميرزاابوالقاسم در خارج انعكاس پيدا نكند، حرف او را نشنيده گرفت و آن جماعت را مرخّص كرد.


لطیفه و جک

قبض آب لره مياد، ميبينه خيلي زياده.

به بچه هاش ميگه: حالا فردا كه رفتم پرينت آب رو گرفتم معلوم ميشه كيه كه هي ميره دستشويي.

***********************************

اگه گفتي، چرا خدا اول آدم رو خلق كرد بعد حوا رو؟

چون اگه اول حوا رو خلق ميكرد، اينقدر با خدا حرف ميزد كه نمي ذاشت خدا آدم رو خلق كنه!!

 ************************

پدر به پسر: هيچ مي دوني ناپلئون وقتي به سن تو بود، شاگرد اول كلاسش بود؟
پسر به پدر: پدر جان خودت هيچ مي‌دوني ناپلئون وقتي به سن تو بود، امپراتور بود؟

**************************

يارو بليت هواپيما مي خره پاي صندوق مي گن مي شه 300 هزار تومن
مي گه چه خبره؟ مگه چقد راهه؟
مي گن 40 دقيقه
مي گه 40 دقيقه ؟ بليت نمي خوام پياده مي رم

"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند

امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود

هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...

بازي با تسبيح

روزي سيد جمال الدين اسد آبادي در حضور سلطان عبدالحميد، پادشاه عثماني نشسته بود و با دانه‌هاي تسبيح خود بازي مي‌كرد.
وقتي از محضر سلطان خارج شد درباريان به او گفتند: چرا در حضور سلطان با تسبيح بازي مي‌كردي؟
سيد با نهايت بي‌اعتنايي گفت: چطور به كساني كه با سرنوشت ميليونها نفر بازي مي‌كنند و به افراد نالايق مقام و طلا مي‌بخشند، مردان با استعداد و آزادگان را به بند مي‌كشند و در زندان مي‌اندازند و از زشتكاريهاي خود شرم و پروا ندارند حرفي نمي‌زنيد اما به سيد جمال الدين حق نمي‌دهيد كه با تسبيح خود بازي كند؟

سواد دولتمردان

 

در دوره‌ي اول مجلس شوراي ملي، در هنگام تنظيم بودجه‌ي مملكتي، چون غالباً صحبت از حقوق دربار و مقام سلطنت مي‌شد اصطلاح «ليست سيويل» كه يك اصطلاح فرانسوي است دائماً از دهان وكلا خارج مي‌گرديد.

ميرزا محمد علي خان قوام الدوله تفرشي وزير ماليه، مدتها بدون آنكه به روي خود آورد كه معني اين كلمه را نمي‌داند در مباحثات شركت جست. ولي بالاخره طاقتش طاق شده، سر به گوش وثوق الدوله، يكي از وكلاي آن دوره گذارد و گفت: فلاني، اين ريش و سبيل چه معنايي دارد؟ من از مصطفي هم پرسيدم، او هم ندانست.

مقصود از مصطفي فرزند او بود كه بعدها به دوام الدوله معروف شد و به زبان فرانسه آشنايي داشت.

 

افعال بي قاعده:

مخبر السلطنه نوشته است: در باب مدارس جديد هميشه با اتابك – ميرزا علي اصغر خان – مجادله داشتم. يك روز به اصرار به مدرسه‌ي علميه‌شان آوردم. از شاگردان سؤالات شد. مؤدب الدوله در معرفي شاگردي گفت: افعال بي قاعده (زبان فرانسه) را خوب فرا گرفته است.

اتابك گفت: خوب بود افعال بي قاعده را در خارج مدرسه مي‌آموخت.

 

وصيت نامه  وحشي بافقي


روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

 

یه سوالی دارم


اولین کسی که شیر دوشیدن رو کشف کرد ، دقیقا داشت با گاو چیکار میکرد ؟؟

تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!

از سرکار داشتم برمیگشتم خونه وسط راه ماشین پنچر شد پیاده شدم پنچری بگیرم یه دختر جلو ماشین پارک کرد -
آقا، میشه لاستیک منم عوض کنی؟! بلد نیستم پنچر شده دیدم چاره ای نیست دلم سوخت شروع کردم عوض کردن،
همون لحظه یه خانم با 206 اومد بغلم - ببخشید آقا بالانس هم انجام میدید؟ اعصابم خورد شد الکی گفتم بله انجام میدم!
لاستیکی 5000 تومن - پنج هزار تومن؟ چه خبره آقا؟ ما مشتری خودتون هستیم، همیشه پیش خودت میام! من


کنکوری های عزیز هیچ کس از شما توقع نداره! امید امام هم به دبستانی ها بود

یـه 5 تـا دوسـت دخترم هـم نـداریـم ، بـا مـن بـشـن (5 +1) . . . بـشـیـنـیـم بـا هـم مـذاکـره کـنـیـم نـتـایـج مـذاکـرات ارزیـابـی شـه
. مـا هـم ، مـاحـصـل زحـمـاتـمـون رو بـبـیـنـیـم . احـسـاس غــــرور کـنـیـم



یه خانوم همسایه داریم
که هر وقت میخواد پارک دوبل کنه
من با نیم کیلو تخمه میشینم تو تراس نیگاش میکنم ..


سیم کارت بخرین با دوست دخترتون حرف بزنین،بعد با جایزش با اون یکی دوست دخترتون حرف بزنین
*جشنواره داف بازیه ایرانسل*




بچه زرنگ و ملای...

توی مسجد همه نشسته بودن و ملا به منبر رفته بود و از شهادت و کربلا

و بهشت و حوریان بهشتی حرف میزد که یه بچه ی کچل پرسید:

بچه:امام حسین قویتر بود یا بروس لی؟!

ملا:معلومه خب،امام حسین! بروس لی دیگه کیه؟

بچه:بروس لی یه آدم خفن بود که خیلی کاراته باز بود بعدش مسلمون

شد و اسمشو گذاشت "محمد علی کلی" !

ملا که گیج شده بود به سخنرانیش ادامه داد و برای گرم کردن مجلس شروع

کرد از حوریای بهشتی گفتن! آب دهنِ همه ی مردا راه افتاده بود که باز بچه پرسید:

بچه:حاج آقا! آنجلینا جولی خوشگلتره یا حوریای بهشتی؟!

ملا: خب معلومه حوریا !

بچه:حالا اگه یکی شهید شد و رفت بهشت اونوقت حوری نخواست،

عوضش آنجلینا جولی خواست،تکلیفش چیه ؟

ملا:این آنجیلینا! کدوم خریه بچه؟ اصلا صاحبِ این توله سگ کیه؟!

ملا که دید از صاحب بچه صدا در نیومد؛فهمید بچه بی صاحبه!

به خیال خودشم ازش زهر چشم گرفته بود؛اینه که ادامه داد:

ملا: بلـــــــــــــه ... کجا بودیم؟

بچه:اونجا بودیم که اگه یکی حوری نخواست،آنجلینا خواست چی ؟!

ملا میخواست چن تا فحش آبدار و چیزدار به بچه بده و از منبر بیاد پایینو گوششو

بگیره پرتش کنه بیرون که از ته مجلس غلامحسین پشمی گفت:

خب راست میگه بچه!حالا ما حوری نخوایم جنیفر لوپزو بخوایم باید کیو ببینیم؟!

حسن نونوا : من جسیــکا آلبا میــخوام !

فراش مسجد هم گفت:حالا که اینطور شد،منم نیکول کیدمن رو میخوام!

عباس آقا قصاب: تو غلط کردی! نیکول کیدمن صاحب داره! مالِ حاجیته !!

تو همین اوضاع و احوال یه صدای آشنا از قسمتِ خواهران بلند شد و گفت:

منــــم برد پیـــتو میخواام !

ملا با خودش فکر کرد چقدر صدا آشنا بود که یهو فهمید صدای قمر خانوم زنشه!

با عصبانیت داد زد : "تــــــــــــــــــو ... گُـــه خوردی ... زنیکه پتیاره !"

یهو مسجد ساکت شد! همه فکر کردن ملا با عباس آقا بوده چون قسمتِ

زنیکه ی پتیاره رو ملا تو دلش گفته بود!!

از همه بدتر اینکه عباس آقام همین فکرو کرده بود!

آخرین فحشی که عباس آقا شنیده بود "بی فرهنگ" بود که برمیگشت به 5سال پیش!

عباس آقا هم به خاطر کتک زدنِ یارو تا سر حد مرگ؛سه سال حبس کشیده بود!

عباس آقا آستیناشو بالا زد و سلانه سلانه رفت طرف ملا؛

ملا هم از ترس شلوارش مرطوب شده بود و وضوش هم باطل!

تند و تند ذکر میفرستاد تا یه فرجی بشه و به خیر بگذره!

بچه ی تخس هم همونجور که داشت واسه ملا شکلک در میاورد نعلینای ملا رو زد زیر بغلش و فرار کرد ...!

 

پسر بودن یعنی چه؟

پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر

پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن

پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن

پسر بودن یعنی كادو خریدن برای جی اف

پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می كنی

پسر بودن یعنی پس كی دفترچه آماده به خدمت می گیری

پسر بودن یعنی به زور سیكل داشتن

پسر بودن یعنی بابا پس كی میری برام خواستگاری

پسر بودن یعنی مثل خر حمالی كردن

پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد

پسر بودن یعنی چرا كار نمیكنی ... جون بكن دیگه

پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین كه ...

پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن

پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی

پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته

پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن

پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپایی

و اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه...


انواع ازدواج های پیشنهادی:

* ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.

* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.

* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.

* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید.

* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.

* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.

* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.

* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.

* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش از فلان جایش در برود

نماز مجنون

يك شبي مجنون نمازش را شكست-                        بي وضو در كوچه  ليلا نشست-

عشق آن شب مست مستش كرده بود-                    فارغ از جام الستش كرده بود-

گفت يارب از چه خوارم كرده اي –                             بر صليب عشق دارم كرده اي-

خسته ام زين عشق دل خونم كرده اي-                     من كه مجنونم تو مجنونم نكن

-مرد اين بازيچه ديگر نيستم-                                  اين تو و ليلاي تو من نيستم-

گفت اي ديوانه ليلايت منم –                                    در رگت پيدا و پنهانت منم-

سالها با جور ليلا ساختي –                                    من كنارت بودم و نشناختي

مسلمان کیست

واعظي پرسيد از فرزند خويش                              هيچ داني مسلماني به چيست

صدق و بي ازاري و خدمت به خلق                      آن عبادت هم كليد زندگيست

گفت  زين معيار اندر شهرما                               يك مسلمان است آن هم ارمنيست

لطیفه و جک

قوانین طلایی همسرداری برای مردان
پنج قانون طلایی همسرداری برای مردان را در زیر برای شما می نویسیم:

قانون اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه مثل آشپزی، تمیزکاری، گردگیری و ... خوب باشد.
قانون دوم: باید زنی داشته باشید که موجبات سرگرمی و خنده و شادی شما را فراهم نماید.
قانون سوم: باید زنی داشته باشید مورد اعتماد و مطمئن و راستگو.
قانون چهارم: باید زنی داشته باشید که از بودن با او لذت ببرید و باعث آرامش خاطر شما باشد.
قانون پنجم: خیلی خیلی اهمیت دارد که این چهار زن از وجود یکدیگر بی خبر باشند!

*********************************************

زن با عصبانیت پای تلفن: این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟
مرد: عزیزم، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشانش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که روزی حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟!
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار: بله عشقم.....
مرد: من تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم...!!

*************************************************

منشی با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون ...
دوستش ازش پرسید چی شده ؟؟!
رئیس ازم پرسید امشب وقتت آزاده ؟؟
.!
منم با لبخند جواب دادم ... بـــــــــــــــــله ... .
.
..
... بیشرف بهم 50 تا برگه داده واسه تایپ

 

******************************

معلم: هرکی سوال بعدی منو جواب بده میتونه بره خونه.
شاگرد کیفشو از پنجره میندازه بیرون...
-معلم با عصبانیت: کی اون کیفو انداخت بیرون؟
من بودم آقا..خداحافظ

نادر شاه                    ایرانم ایرانم یارانم...

ایرانم ایرانم یارانم...

آنگاه که شمشیر پلید و اهریمنی خائنین پشت فرمانروای بزرگ تاریخ ایران را شکافت و شیرمرد کشورمان نادرشاه افشار را به زانو انداخت ، نادر با دست خون آلود خویش مشتی خاک به دست گرفت و گفت خاک ایران نادرها دارد ... فیلسوف خردمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
آنگاه که نانجیبان خواستند سر نادرشاه افشار منجی ایران در هنگامه تاراج کشور را از تن جدا کنند او با صدای نحیف می گفت ایرانم ایرانم یارانم...

قهرمان شدن فقط با يك فن!

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي‌تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه‌ها ببيند !!!


در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد !

بعد از شش ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه‌ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشور انتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي‌اش را پرسيد.

استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!!!

ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.

راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است .

جهان سوم

جهان سوم جایی است که هرکسی بخواهد 

 مملکتش را اباد کند خانه اش خراب میشود

و هرکس بخواهد خانه اش آباد باشد

باید در تخریب مملکت خویش بکوشد

 

                                                                                     پروفسور محمود حسابی

 مشخصات مکتب ایرانی:

 

-         در مکتب ایرانی دیدن موی سر زنهای خارجی و بیگانه از تلویزیون حلال است ولی زنهای هموطن و خودی حرام!

-         در مکتب ایرانی سرود ملی مقدسه، ولی دیدن آلت موسیقی که سرود با آن نواخته شده حرامه!

-         در مکتب ایرانی، هنری مثل موسیقی و رقص حرام است ولی افیونی مثل تریاک حلال!

-         در مکتب ایرانی کشورهای مسیحی و یهودی خداپرست، دشمن و کافرند، ولی کشورهای کوبا و روسیه و چین کمونیست، برادرند!

-         در مکتب ایرانی خنده و رنگهای شاد جلفه، ولی گریه و رنگ سیاه متانت!

-         در مکتب ایرانی، روزهایی که مردم دنیا تعطیلند ما کار میکنیم و روزهایی که مردم دنیا کار میکنند ما تعطیلیم!

-         در مکتب ایرانی صورت نامرتب و لباس و ظاهر دلگیر کننده داشتن، ارزشه، ولی صورت اصلاح شده و زیبایی و خوش تیپی ضد ارزش!

-         در مکتب ایرانی فقر و پابرهنگی فضیلته، ولی رفاه و ثروت رذیلت!

-         در مکتب ایرانی هر کجا که بخواهیم خصوصی سازی بکنیم و از مردم پول بگیریم و نفع داشته باشیم، اسمش رو میگذاریم "غیر انتفاعی!"

-         در مکتب ایرانی اسم بانکداری رو میگذارن "بدون ربا" ولی بالاترین رباها رو از مردم میگیرن!

-          مکتب ایرانی چیز جدیدی نیست ، از همان زمانهای قدیم، پدرانمون اسم کچل رو میگذاشتن زلفعلی!

-         در مکتب ایرانی اسم پروژه فراری دادن مزاحمین رو میگذارن "فرار مغزها"!

-         در مکاتب دیگه، مُبلغهای دینی روابط جنسی رو برای خودشون حرام میدونن ولی برای بقیه مردم حلال، اما در مکتب ایرانی روابط جنسی برای مُبلغ دینی حلاله ولی برای بقیه مردم حرام!

-          در مکتب ایرانی کثیفترین گناه دنیا (دروغ) عادیه ولی دست دادن دختر و پسر غیر عادی!

-         در مکتب ایرانی قبل از اینکه خبر مهمی رو پخش کنن، اول تکذیبش میکنن!

-         در مکتب ایرانی به خاطر تقدس بکارت، بعد از اینکه پسر از دوست دختر خودش دور میشه، چون نمیتونه تا 30 سالگی باهاش ازدواج کنه، یا عقده ای میشه، یا برای ارضای نیازهای اولیه اش، دست به دامن فاحشه های خیابون میشه. اصلا ولش کن، کی گفته 15 تا 30 سالگی اوج توانایی استفاده از لذت جنسیه؟

-         در مکتب ایرانی مهم این نیست که در داخل، چقدر فساد غوغا میکند، مهم این است که ظواهر مکتب در جامعه رو حفظ کنیم، و مهم اینست که کشورهای دوست، در خارج در مورد ما چه فکرمیکنند! چون اگر ظواهر رو حفظ نکنیم نمیتونیم ادعای رهبری مکاتب جهان رو داشته باشیم!

-         راستی خبر دارین در دنیا یک کشوری هست که بستن روسری برای همه مردها اجباریه و اگه مردها سر و بدنشون رو با پارچه نپوشونن توسط پلیس دستگیر میشن؟! آیا شما جرات و تمایل دارین به عنوان توریست با همسرتون به اون کشور سفر کنین؟ یا بخواهین تو اون کشور سرمایه گذاری کنین؟ تعجب نکنین، اون کشور،کشور خودمونه با مکتب ایرانی، منتها از زاویه دید بقیه مردم جهان!

-         در مکتب ایرانی دختری که دنبال همسر مناسب میگرده، و در موقعیتی هست که به زیباییش نیاز داره، حق نداره موهای صورت و کرک سبیلش رو قبل از ازدواج برداره!

-         در مکتب ایرانی توی مراسمها (عروسی، مهمانی یا مذهبی)، خانمها خودشون رو به شدت آرایش میکنن، ولی نه برای مردها بلکه برای خانمهای دیگر! (اشتباه نکنین، اونها همجنسباز نیستن!)

-         در مکتب ایرانی مشابه سایر مکاتب، خدا به نفع این مکتب مصادره شده، جمله مشترک همه مکاتب اینه:

        - خدا با ماست، نه با 200 تا دین و مذهب و فرقه دیگر موجود در جهان!

        - کی گفته؟!

        - بابام!

-         در مکتب ایرانی فاحشه خونه ها رو با افتخار جمع کردیم ولی نمیدونیم چرا برای زنمون از محل کار تا منزل صد تا بوق میزنن؟! نکنه بعضی وقتها غیرت زیاد بی غیرتی میاره؟! ولش کن ظواهر جامعه مهمتره!

-         در مکتب ایرانی پلیس مخصوص مجرمان رانندگی (مجرمانی که جان انسانها را تهدید میکنند)، اسلحه ندارد، ولی پلیس مخصوص کنترل پوشش موی سر و جدایی دختر از پسر، اسلحه دارد، چون این برای ظواهر جامعه خطرناکتر است!

-         در مکتب ایرانی رمز بالا رفتن از هرم قدرت، حفظ ظواهر هست، نه صداقت. برای همینه که فقط ریاکارها میتونن از اون بالا برن!

-         مکتب ایرانی بالاترین آمار صدقه جهت دفع بلا در دنیا رو داره، ولی نمیدونم چرا هم فقر غوغا میکنه و هم آمار تصادفات و تلفات جاده های ایران ده برابر میانگین جهانیه؟!

-         در مکتب ایرانی همه میگن علم بهتر از ثروته، ولی در عمل همه دنبال ثروتند نه علم!

-         اون قدیما، چند نفر اومدند و بتها رو شکستند و گفتند خدا را بپرستید، ولی بعد از مرگشون، در مکتب ایرانی، ما قبر خود اونها رو بت کردیم و پرستیدیم! میگن خدا از رگ گردن به ما نزدیکتره، شاید ما، بین خودمون و رگ گردنمون نیاز به يك نفر واسطه داریم! حتماً همینطوره!

-         در مکتب ایرانی جمعه ها عاشقانه منتظر آمدن کسی هستیم که اگه بیاد، اولین کسانی که ازش اُردنگی میخورن خودمونیم!

-         در مکتب ایرانی، یک انسان برای ارضای نیازهای اولیه و ابتدایی خودش، باید جلوی مرگ معلق وارو بزنه و حتی از مطرح کردنشان هم خجالت بکشه!

-         در مکتب ایرانی اسم خرافه رو میگذارن فرهنگ، و اسم فرهنگ رو میگذارن ابتذال!

-         کی میگه استدلالهای تمثیلی ضعیفترین نوع استدلاله؟ ما پایه های استوار بنای عظیم مکتب ایرانی خودمان را بر روی همین تمثیلها و شعرها و شعارها بنا نهاده ایم، مثلاً:

"اگر برهنگی تمدن است، پس حیوانات متمدن ترند!" و یا

"اگر غیرت از ایمان است، پس خروسها مؤمن ترند!" و یا ...

-         در مکتب ایرانی نزدیک شدن دختر و پسر به همدیگر جهت شناخت، قبل از ازدواج، عیب است ولی جدا شدنشان با دو تا بچه بعد از ازدواج عیب نیست!

-         و در نهایت اینکه مکتب ایرانی چیز بدی نیست، تنها بدی آن، کلمه "ایران" درون این مکتب میباشد که اگر آن را برداریم و با چیز دیگری جایگزین کنیم، مثل بقیه مفاهیم، برای مسئولین دلسوز کشور قابل تحملتر خواهد شد و خواهند فهمید که این مکتب همان بچه 32 ساله خودشونه!

 

 

شاخص اقتصادی از نظر شاه عباس کبیر


شاخص اقتصادي از ديدگاه شاه عباس

مي گويند:
  
شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"

   
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"

   
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينه‌دوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."

حکایات23

سلطان محمود در زمستاني به طلحك گفت كه با اين جامة يك لا دراين سرما چه ميكني كه من با اين همه جامه ميلرزم.

گفت: اي پادشاه، تو نيز مانند من كن تا نلرزي.

گفت: مگر تو چه كرده اي؟

گفت: هر چه جامه داشتم همه را دربر كرده ام.

حکایات22

وقتي مزيد را سگ گزيد گفتند: اگر ميخواهي درد ساكن شود آن سگ را تريدبخوران.

گفت: آنگاه هيچ سگي در جهان نماند مگر آنكه بيايد و مرا بگزد.

حکایات21

شمس الدين مظفر روزي با شاگردان خود مي گفت كه:تحصيل در كودكي مي بايد كرد.

 هر چه در كودكي به ياد گيرند هرگز فراموش نشود.

 من اين زمان پنجاه سال باشد كه سور ة فاتحه به ياد گرفته ام و با وجود اينكه هرگز نخواند ه ام هنوز به ياد دارم.

حکایات 20

شخصي مي گفت: چشمم درد مي كند و با آيات و ادعيه مداوات مي نمايم.

طلحك گفت: اندكي مرهم نيز بدانها بيفزاي.

حکایات 19

 شخصي غلامي به اجاره مي گرفت به مزدِ سيريِ شكم و اصرار بدان داشت كه غلام هم اندكي مسامحه كند.

غلام گفت: اي خواجه، روز دوشنبه و پنجشنبه را هم روزه ميدارم.

حکایات 18

شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود.

 چوبهاي سقفش بسيار صدا مي كرد.

 به صاحبخانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد.

 پاسخ داد كه چوبهاي سقف ذكرخداوند مي كنند.

 گفت: نيك است، اما ميترسم اين ذكر منجر به سجده شود.

حکایات 17

قزويني در حالت نزع افتاد.

 وصيت كرد كه در شهر پاره هاي كهنة پوسيده بطلبند و كفن او سازند.

 گفتند: غرض از اين چيست؟

 گفت: تا چون منكر و نكير بيايند پندارند كه من مرده اي كهنه ام، زحمت من ندهند.

حکایات 16

خطيبي بر سر منبر به جاي شمشير چوب دستي بر دست داشت.

 پرسيدند كه چرا شمشير بر نگرفتي.

گفت: مرا با اين جماعت چه حاجت به شمشير است.

اگر خطائي بكنند با اين چوبدستي مغزشان برآرم.

حکایات 15

هارون به بهلول گفت كه دوست ترين مردمان در نزد تو كيست؟

گفت:آنكه شكمم را سير سازد.

 گفت: من سير ميسازم ، پس مرا دوست خواهي داشت يا نه؟

گفت: دوستي نسيه نمي شود.

حکایات 14

از فضايل پشت گردني اين كه حسن خلق مي آورد،

 خمار از سر به در مي كند،

 بد رامان را رام مي سازد و

 ترشرويان را منبسط مي سازد و

ديگران را مي خنداند و

خواب از چشم مي ربايد و

رگهاي گردن را استوار مي سازد.

حکایات 13

يكي اسبي از دوستي به عاريت خواست.

گفت: اسب دارم اما سياه است.

گفت: مگر اسب سياه را سوار نشايد شد؟

 گفت: چون نخواهم داد همين قدربهانه بس است.