بنده حقّ مرد آزاد است و بس
علّامه محمّد اقبال، شاعر و حكيم بزرگ پاكستاني از معدود فيلسوفاني بود كه پيام اسلام را كه پيام رهايي انسان بود درك كرد و تلاش كرد كه اين پيام را به گوش جهانيان برساند. دكتر سيّد مهدي غروي در مقاله‌اي تحت عنوان «اقبال و مفهوم آزادي در اسلام» دربارة اين شاعر انديشمند و بزرگ معاصر مي‌نويسد:
«اقبال آزادي و آزادگي را وظيفه‌ي ديني و مذهبي مي‌پندارد و به همان نسبت كه از استبداد كه خانة آزادي را خراب مي‌كند نفرت و وحشت دارد از آن گروه كه استبداد را تحمّل مي‌كنند نيز رويگردان است، و اين از خصوصيّات اقبال است كه از گوشه‌نشيني و اعتزال و صبر و بردباري در برابر زورگويان تنفّر دارد. وي آزادي را وسيلة تزكية نفس مي‌داند و با علوّ طبع هرگونه شغل و مقامي را كه باعث قيد و بند او و مانع آزادي باشد ردّ مي‌كند. علّامه اقبال در سال 1910 از رياست بخش فلسفة دانشكدة دولتي لاهور كناره‌گيري كرد. علي بخش، كه از نزديكان اقبال بود، در اين مورد مي‌نويسد:
«من پرسيدم: آقا! چرا از شغل خود كناره گرفته‌ايد؟ گفت: علي بخش! در خدمت انگليس دشواريهاي زيادي است و از جملة آنها يكي اين است كه من سخني چند در دل دارم و مي‌خواهم آن را به مردم ابلاغ نمايم، امّا با در خدمت دولت انگليس بودن نمي‌توانم آشكارا بگويم. حالا من كاملاً آزاد هستم تا هرچه مي‌خواهم بكنم. ممكن است خاري كه از مدّتي قبل در دل من خليده است اكنون درآيد.»
اقبال ميان آزادي و خداشناسي مرزي نمي‌بيند و معتقد است كه هر خداشناس، آزاد نيز هست و در صورتيكه در يك اجتماع همه يا دست كم اكثريّتْ خداشناس باشند آن اجتماع يك اجتماع آزاد خواهد بود:
بندة حقّ بي‌نياز از هر مقام
ني غلام او را نه كس او را غلام
بنده حقّ مرد آزاد است و بس
ملك و آيينش خداداد است و بس»

 شكايت دهقان به امير

«در مسافرت [اميركبير] به اصفهان، در يكي از منازل (محلّ توقّف) استري متعلّق به يكي از ملتزمين ركاب كه سه هزار ريال هم ارزش داشته، در نتيجة غفلت صاحبش به مزرعة دهقاني مي‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد مي‌آورد. دهقان جمعي از كشاورزان را به شهادت مي‌گيرد و براي شكايت در مقابل چادر امير مي‌آيد و آنجا مي‌ايستد.
اميركبير پس از بيرون آمدن از چادر او را به حضور طلبيده و علّت ايستادن او را مي‌پرسد. مرد دهقان چگونگي امر را براي او بيان مي‌كند. امير مي‌گويد: قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پيدا شود. آن وقت حكم مي‌كنيم كه زيان تو را با مخارجي كه براي حيوان مي‌كني به تو بدهد. از اين گذشته او را بايد تنبيه كنم تا ديگران از اين پس مواظب باشند كه استرشان زياني به دهقانان وارد نياورد.
دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پيدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امير پيدا نشد. در موقع حركت اردو مجدّداً مرد زارع به نزد امير آمد. امير گفت: برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد بايد تو را راضي نمايد و اگر هم فروختي بايد از خريدار بخرد. فقط كاري بكن كه معلوم باشد استر در كجاست.»

عدل و انصاف
«كريم خان زند پس از رسيدن به قدرت از پذيرفتن عنوان شاه خودداري كرد و خود را وكيل‌الرّعايا يعني نمايندة مردم ناميد. او لباسهاي گرانقيمت نمي‌پوشيد و جواهر به كار نمي‌برد و عقيده داشت كه پوشيدن لباسهاي جواهرنشان حاكم را حريص و پولدوست مي‌كند و موجب مي‌شود كه دست خود را به ظلم و جنايت بيالايد و به زور از مردم مالياتهاي بسيار بگيرد.
يكي از مورّخان مي‌نويسد: تاجري هندي در شيراز مرد و ثروتي در حدود صد هزار تومان از خود بر جاي گذاشت بي‌آنكه وارثي داشته باشد. بزرگان دولت بدو گفتند كه اين تاجر در ايران وارثي ندارد و طبق روش سلاطين مي‌بايد اموالش را به ضبط «خزانة آبادشاهي» دهند. كريم خان كه چنين عملي را شايستة مقام حكومت نمي‌دانست و حتّي آن را توهين آميز هم تلقّي مي‌كرد، خشمگين شد و فرياد برآورد: اموالش را نگه داريد و تحقيق كنيد و به وارثش بسپاريد.»

هوش نظاميان رضاخان
رضا شاه مي‌كوشيد نيروهاي نظامي ايران از جهان و حوادثي كه در آن مي‌گذشت بي‌اطّلاع باشند. او سعي داشت به مردم بقبولاند كه تمام جهانيان تنها به او مي‌انديشند و مطيع اوامر او هستند. دكتر محمّد سجّادي كه خود از نزديكان رضاشاه بود در خاطرات خود راجع به وقايع شهريور 1320 به حادثه‌اي اشاره مي‌كند كه خواندني و عبرت‌آموز است:
«ساعت 7 صبح روز دوشنبه سوّم شهريور تلفن منزلم پياپي زنگ مي‌زد. وقتي گوشي را برداشتم از آن طرف سيم، تلفن‌چي كاخ سعدآباد با عجله از من درخواست مي‌كرد فوراً به سعدآباد آمده، اعليحضرت رضا شاه را ملاقات نمايم. من كه تازه از سفر آذربايجان به تهران بازگشته و روز قبل براي عرض گزارش مسافرت به حضور شاه باريافته بودم، از اين احضار بدون مقدّمه تعجّب كردم، آن هم طبق توضيح تلفن‌چي كاخ، تمام وزرا احضار شده بودند و قرار بود جلسة هيأت دولت در حضور اعليحضرت تشكيل شود.
بدون درنگ سوار اتومبيل شده، راه سعدآباد را در پيش گرفتم. قبل از اينكه به سعدآباد برسم يكي دو تن از وزراي كابينه وارد باغ شده بودند. جلوي پلّكان كاخ سفيد بودند كه آقاي منصورالملك نخست‌وزير را با قيافة بهت‌زده مشاهده كردم. آقاي منصور با سرعت به طرف من آمده، گفتند: وارد شدند.
پرسيدم: چه كساني وارد شدند؟
جواب دادند: هر دو دسته آمدند و از دو طرف وارد شدند.
در اين وقت بود كه فهميدم نيروهاي شوروي و انگليس وارد ايران شده، بي‌طرفي كشور ما را نقض نمودند. من روز 20 مرداد ماه براي سركشي راههاي شوسه و آهن به طرف آذربايجان غربي رفته بودم و با فرمانده ژاندارمري رضاييه ملاقاتي دست داد و نامبرده به من گفت: علاوه بر اينكه خود من شاهد بودم، پاسگاه‌هاي مرزي ما چند روز است گزارش مي‌دهند كه هواپيماهاي ناشناس از ارتفاع نزديك در آسمان ايران پديدار شده، پس از چند گشت از راهي كه آمده‌اند برمي‌گردند. فرمانده ژاندارمري سپس افزود: من از فرماندهان پاسگاه‌ها كه اغلب معين نايب و گروهبانهاي قديمي امنيه مي‌باشند سؤال نمودم آيا هيچ فهميديد اين هواپيماها از كدام سمت داخل خاك ايران مي‌شوند؟ اغلب در جواب مي‌گويند: [هواپيماها] از پشت عكس اعليحضرت وارد شده، پس از تماشاي عكس اعليحضرت كه در اتاق پاسگاه نصب از همان راهي كه آمده بودند خارج مي‌شوند.»

مذاكرات مهم دربارة قورمه‌سبزي و فسنجان
تاريخ معاصر ايران نشان داده است كه عامل اصلي عقب‌ماندگي ايران در دو قرن 19 و 20 بي‌سوادي، بي‌خبري و نفع‌پرستي رجال و دولتمرداني بوده است كه بر مقامها و پستهاي بزرگ و حسّاس دست يافته بودند و بي‌خبر از آنچه در جهان مي‌گذشت در انديشه‌هاي حقير خويش به سر مي‌بردند و در عين حال با سرنوشت يك ملّت بازي مي‌كردند.
در آغاز قرن بيستم بحرانهاي بزرگ سياسي جهان را فرا گرفته بود. در چنين زماني وزارت امور خارجه جلسه مهمّي به نام «مجلس مشاورة عالي» از افراد باتجربة امور خارجي تشكيل داد. اين رجال باتجربه!! البتّه به مسائل ديگري غير از سرنوشت ايران در عرصة سياست جهاني مي‌انديشيدند. دكتر احمد متين دفتري در خاطرات خود در اين‌باره مي‌نويسد:
«عدّه‌اي از صاحب‌منصبان معمّر وزارت امور خارجه كه به اصطلاح امروز منتظر خدمت يا بازنشسته بودند هفته‌اي يك روز در وزارت خارجه تحت عنوان «مجلس مشاورة عالي» اجتماع مي‌كردند. برخي از اين رجال عبارت بودند از: مؤتمن الدّوله پسر ميرزا سعيد خان وزير دول خارجه، حاج صدرالسّلطنه پسر ميرزا آقاخان صدراعظم نوري كه به «حاج واشنگتن» شهرت داشت، مرحوم ممتحن‌الدّوله پدر مرحوم سرلشكر حصن‌الدّولة شقاقي، مرحوم مشاورالدّوله پدر آقايان رفعت‌جاه كه از دوستان من هستند، مرحوم مهندس‌باشي كه معروف بود در زمان ناصرالدّين شاه در توسعة معابر دخيل بوده و معروف به «خيابان گشادكن» شده بود، مرحوم مشاورالملك كاشف ستارة محمودي كه سالها در اروپا به تحيل علم نجوم پرداخته بود و در مراجعت او را ابتدا در تلگرافخانه و بعد در وزارت امور خارجه مشغول كار كرده بودند. مجلس اين آقايان چند ساعت طول مي‌كشيد و ما مبتديان خدمت خيال مي‌كرديم اين رجال استخواندار دولت معضلات سياسي مملكت را بررسي مي‌كردند. يك روز اتّفاقاً از نزديك اتاق آنها عبور مي‌كردم. آنها بلند صحبت مي‌كردند. كنجكاو شدم و شنيدم صحبت از قورمه‌سبزي و فسنجان بود و اينكه كداميك لذيذتر است و ترتيب خوب پختن هر كدام از چه قرار است.»