حکایات 10
قلندري نبض به طبيب داد.
پرسيد كه مرا چه رنج است؟
گفت: رنج گرسنگيست و او را به هريسه مهمان كرد.
قلندر چون سير شد گفت: در اقامتگاه ما ده يار ديگر همين رنج دارند.
***********************
اعرابي را پيش خليفه بردند.
او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زيرايستاده.
گفت: السلام عليك يا الله.
گفت: من الله نيستم.
گفت: ياجبرائيل.
گفت: من جبرائيل نيستم.
گفت: الله نيستي، جبرائيل نيستي، پس چرا در آن بالا تنها نشسته اي، تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.
