قلندري نبض به طبيب داد.

 پرسيد كه مرا چه رنج است؟

گفت: رنج گرسنگيست و او را به هريسه مهمان كرد.

قلندر چون سير شد گفت: در اقامتگاه ما  ده  يار ديگر همين رنج دارند.

***********************

اعرابي را پيش خليفه بردند.

 او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زيرايستاده.

گفت: السلام عليك يا الله.

 گفت: من الله نيستم.

گفت: ياجبرائيل.

 گفت: من جبرائيل نيستم.

 گفت: الله نيستي، جبرائيل نيستي، پس چرا در آن بالا تنها نشسته اي، تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.